فيگوئروآ ( مترجم : غلام رضا سميعى )

112

سفرنامه دن گارسيا دسيلوا فيگوئروآ ( سفير اسپانيا در دربار شاه عباس اول ) ( فارسى )

از هردو چشم نابينا بود پيش آمد و راهنمائى كاروان را برعهده گرفت . اين بربر كه بر شترى سوار بود زمان زمان از پيادگانى كه نزديك وى حركت مىكردند مىخواست كه مشتى چند از شن صحرا به وى بدهند و با بوئيدن شنها قافله را بدقت راهنمائى مىكرد . تا آنكه پس از دو روز ماهرانه آنها را به ده كوچك عرب - نشينى رسانيد و عجب آنكه هيچيك از كاروانيانى كه بارها از اين راه گذشته بودند نتوانستند دريابند كه وى چگونه راه را يافته است . گروهى كه در شب كذائى بر اثر شتاب احمقانهء خود گم شده بودند صبح فردا يكى پس از ديگرى رسيدند . و هريك از آنها مانند كسى كه از حوادثى عجيب كه حتى در يك سفر چندساله پيش نمىآيد نجات يافته باشد ، داستانى سرداد . اما هيچيك از اين داستانها جالب‌تر از سرگذشت آنكس كه با اسبش در پرتگاه افتاده بود نبود . او گفت بعد از آن‌كه كاملا گيج و گم به عميق‌ترين جاى دره رسيد معجزه‌آسا كوره راهى يافت كه در روشنائى روز او را به كاروان رسانيد . اما چيزى كه برخى را به خنده انداخت و بعضى را به رقت آورد ، سرگذشت يكى از جامه‌داران سفير به نام گونسالث « 93 » بود . از اين شخص تا نزديك ظهر كه كاروان در شرف حركت بود خبرى نشد بطورى كه سفير كه از نرسيدن وى در رنج بود تصميم گرفت يكى از راهنمايان بربر را براى يافتن او بفرستد . ناگهان هنگامى كه عاليجناب براى سوار شدن به تخت روان آماده مىشد او را در فاصلهء دور مشاهده كرديم . پس از رسيدن ، براى ابراز شادمانى از بازگشتنش به دو نزديك شديم اما حتى يك كلمه سخن نگفت و هنگام عبور از جلوى سفير نيز نسبت به وى اداى احترامى نكرد جز آنكه مات و مبهوت او را نگريست . از وجنات مرد بينوا آشكار بود كه شب گذشته رنج بسيار كشيده و وحشت تنهائى مغزش را خراب كرده بود . حتى بعد از آن هم هيچكس نتوانست از آنچه بر سر وى آمده بود مطلع شود ، در صورتى كه

--> ( 93 ) Goncalez